سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شاهد یا مظنون

سعید و شیوا در یک کافی شاپ نشسته بودند و جلوی هر کدام از آنها یک فنجان قهوه بود. سعید به فنجان خود خیره شده بود و با آن بازی می‌کرد. شیوا هم با دقت به دستان او نگاه می‌کرد و هر از چند گاهی چهره‌ی او را برانداز می‌کرد. پس از مدتی سعید آرام شروع به صحبت کرد: 

«چه طور ممکنه؟ به یکی اطمینان می‌کنی، بهش کمک می‌کنی، بعد می‌فهمی تو تمام این مدت براش یه وسیله بودی. تو می‌دونی که اگه ندا دوست صمیمی پروانه نبود، و اگه این قدر نگران وضعیت روحیش نبودم، هرگز این کارو نمی‌کردم!» 

شیوا در حالی که به چشمان سعید نگاه می‌کرد گفت: «تو خیلی داری بدبینانه به قضیه نگاه می‌کنی سعید. تو تنها کسی بودی که ندا بهش اطمینان داشت. بعد از اون اتفاق، ندا با هیچ کس غیر از تو صحبت نمی‌کرد. می‌دونم که چه قدر برات سخت بود. یا چه قدر الان برات سخته. ولی اینو بدون که ندا خیلی مدیون توه. چه بدونه چه ندونه.» 

سعید پوزخندی زد و کمی فکر کرد. سپس گفت: «در مورد ندا هیچ وقت اشتباه نکردم! اون وقتا یادمه پروانه همیشه از ندا برام تعریف می‌کرد. می‌گفت ندا یک موجود خاصه! بعد از اون اتفاق، مثل پروانه دور و برش می‌گشت. آخراش سر همین چیزا دعوامون شده بود. زندگیش شده بود ندا. یادته؟ می‌رفت مثلاً یه هفته خونشون می‌موند. غذا درست می‌کرد، داروهاشو کنترل می‌کرد. دیگه تقریباً پروانه رو نمی‌دیدم!»

شیوا آهی کشید و گفت: «راستی، پیش صادقی رفتی؟»

سعید گفت: «آره. نبود. از همسایه‌ها پرسیدم مثل این‌که از ایران رفته. اصلاً شاید ندا هم الان ایران نباشه.» 

شیوا لبخندی زد و گفت: «نمی‌خوای بگی که اصلاً برات مهم نیست؟» 

سعید که نگاهش پایین بود، ناگهان نگاهی تند به شیوا کرد و در حالی که چشمش را از او بر نمی داشت، به فکر فرو رفت.

* * *

در اتاق کار علی‌دوستی، ندا روی صندلی نشسته بود و ناخن‌هایش را می‌جوید و علی‌دوستی پشت سر او از یک سمت به سمت دیگر او قدم می‌زد. 

- اونجا چی‌کار می‌کردی؟

- هیچی! دعوتم کرد خونه. گفت ... گفت حرفایی برای گفتن داره. چه می‌دونم. 

- تو هم رفتی؟ به همین راحتی؟

- امتحانش ضرری نداشت!

علی‌دوستی عصبانی شد و فریاد زد: «ضرر نداشت؟!» فریادش چنان ناگهانی و بلند بود که ندا جا خورد و چشمانش درشت شد. علی‌دوستی ادامه داد: «چه جوری به اون اعتماد کردی؟! می‌دونی اگه خدای نکرده بلایی سرت اومده بود ...» به این‌جا که رسید، ایستاد و نفسی کشید تا کمی خشمش را فرو دهد. آن گاه ادامه داد: «ندا خانم قادری. خواهر من. من بارها به تو گفتم که این پرونده رو بسپر به پلیس. چرا بازم خودت می‌ری دنبالش؟»

ندا با لحنی جدی و تحقیر آمیز گفت: «معذرت می‌خوام ولی اگه پلیس می‌تونست کاری کنه، تو این یک سال و خورده‌ای کرده بود.»

علی‌دوستی با لحنی پر صلابت گفت: «اجازه نمی‌دم این‌جوری صحبت کنی. من یک ساله دنبال این پرونده‌ام. بچه‌ها هم دارن از جون و دل مایه می‌ذارن! متأسفانه باید بگم تنها اشکالی که تو این پرونده هست اینه که تنها شاهد حی و حاضر ما داره همه چی رو از ما مخفی می‌کنه! به جاش مرتب خودسرانه دست به کارای احمقانه می‌زنه و جون خودشو به خطر می‌ندازه. ما باید با هزار زحمت رد شیر اوژنو از طریق صادقی بزنیم، اون وقت وقتی می‌ریم اون‌جا می‌بینیم ...» 

و دستش را محکم روی صندلی کنار ندا کوبید که باعث شد ندا بار دیگر از جا بپرد. سپس ادامه داد: «خانم هم سر از اونجا درآورده! خانم ندا قادری! باید بگم که کم کم دارم نسبت بهت بدبین می‌شم. خوب گوش کن. الان کاملاً درکت می‌کنم که نتونی حرف بزنی. امروز می‌ری خونه و استراحت می‌کنی. ولی فردا صبح خودت میای آگاهی و همه چی رو همون طوری که هست برای من توضیح می‌دی. قایم باشک بازی تموم شد! مخفی کاری دیگه نداریم! ندا خانم، تو دختر سالم و فهمیده‌ای هستی. من دوست ندارم از تو در مقام متهم یا مظنون پرونده بازجویی کنم. ولی اگه مجبور باشم این کارم می‌کنم. بنابراین نذار به این‌جاها برسه که خدای نکرده ما از دست شما دلخور بشیم یا شما از دست ما دلخور بشی. این پرونده خیلی کش دار شده. و همین جور داره قربانی می‌گیره. بهتره یه کم به خودت بیای و یه ذره با ما همکاری کنی.»

ندا بلند شد و با حالت بغض گفت: «چشم جناب سرگرد.»

علی‌دوستی که فهمیده‌بود صحبت محکمش ندا را ترسانده، با لحنی ملایم تر و در حالی که سرش را می‌خاراند، گفت: «من فقط نمی‌خوام تو قربانی بعدی باشی.»

ندا با سرش تأیید کرد و اتاق را ترک کرد. بلافاصله علی‌دوستی با صدای بلند ولی خسته گفت: «شفیعی!»

پس از چند ثانیه یک سرباز وارد شد و سلام نظامی داد. علی‌دوستی گفت: «این خانومی که رفت بیرون تحت نظر باشه. تا صبح نامحسوس از خونه‌اش مراقبت کنین. هیچ کس بدون اطلاع من اون‌جا رفت و آمد نداشته باشه. هر رفت و آمدی رو گزارش بده. هر عمل مشکوکی رو گزارش بده. روشنه؟» شفیعی خبردار ایستاد و گفت: «بله قربان!»

نظرات 1 + ارسال نظر
Black13 سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1388 ساعت 00:23 http://Black13.blogsky.com

سلام...
منم سیزده رو دوس دارم.اسم وبلاگم هم هست Black13.
خوشحال میشم بهم سر بزنی...خدانگهدار....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد