سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

لج بازی احمقانه

- آقای صادقی. اگه نگی جمشید شیر اوژن کجاست، تو هم شریک جرم حساب می‌شی. قتل جرم کمی نیست. به فکر خودت باش. اگه همکاری کنی جرمت سبک تر می‌شه.

- من تو هیچ قتلی شرکت نداشتم 

* * *

ندا روی صندلی نشسته بود و چای می‌نوشید. شیر اوژن در آشپزخانه با تلفن صحبت می‌کرد:

- جوش نیار رفیق.

- فکر نمی‌کردم یه روز تو از پشت به من خنجر بزنی. بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن!
- بیخود سعی نکن منو بترسونی پیرمرد! از روزی که رفتی دیگه هیچ قدرتی تو این خراب شده نداری.

- شیر اوژن! دارم بهت اخطار می‌کنم ...

- فعلاً واسه بحث کردن وقت نداریم. دوستمون منتظره. می‌خواد باهات صحبت کنه.

جمشید با تلفن به سمت ندا رفت. استکان چای همچنان در دست ندا بود. به گلهای درون گلدان شیشه‌ای که روی میز بود خیره شده بود و فکر می‌کرد. با شنیدن صدای قدم‌های جمشید، برگشت. جمشید گوشی را به ندا داد و گفت: «آقای سربندی.» ندا با لبخند گوشی را گرفت و به آن نگاه کرد. اما ناگهان جمشید از پشت یک بند به دور گردن ندا انداخت و به عقب کشید. ندا خواست فریاد بزند اما صدایش به سرعت قطع شد.

استکان و تلفن از دست ندا افتاد و با دست سعی کرد بند را جدا کند. اما بی فایده بود. جمشید با فشار بند را به عقب می‌کشید. در این میان، طوری که صدایش به تلفن که روی زمین افتاده بود برسد، فریاد زد: «می‌شنوی جناب سربندی؟ اگه تو به فکر من نیستی، من خودم بلدم چی‌کار کنم. این کارو خیلی وقت پیش باید می‌کردیم. اما به خاطر لج بازی‌های تو الان داره پای هممون گیر میفته. این به نفع جفتمونه!»

پای ندا به میز خورد. گلدان شیشه‌ای روی میز روی فرش افتاد و آرام تا زیر پای ندا غلتید. جمشید ادامه داد: «از روزی که اون پیشنهاد احمقانه رو دادی، می‌دونی چند نفر کشته شدن؟ فقط به خاطر لج بازیای احمقانه‌ی تو. یکی از اون لج بازیا زنده نگه داشتن این بچه‌ی ننر بود. تو یادت نیست! ولی من خوب یادمه که از کجاها به این‌جا رسیده. حالا برای من دم درآورده.» ندا در حالی که با دستانش تلاش بسیاری برای جدا کردن بند یا دست جمشید از آن می‌کرد، با پایش گلدان شیشه‌ای را جابه جا کرد. جمشید ادامه داد: «اما من امروز تمومش می‌کنم!» سپس خندید و آرام گفت: «اولین خاطره ام با تو روزی بود که اومده بودی شرکت، یادته ندا؟»

و کمی فشار دستش کمتر شد و ندا بی اختیار یک دم کوتاه و صدا دار زد. بلافاصله با یک حرکت خود را به جلو کشید. جمشید خشمگین شد و دوباره با فشار بند، او را به عقب کشید. اما ندا که گلدان را برداشته بود، آن را با تمام توانش از پشت به صورت جمشید کوبید. گلدان خرد شد و جمشید روی زمین افتاد. ندا بی رمق رو به جلو افتاد و سرش روی میز فرود آمد. در حالی که سرفه می‌کرد و نفس های طولانی و صدادار می‌کشید، در تلاشی بیهوده سعی می‌کرد به کمک میز بلند شود. نفسش هنوز به شدت تنگ بود. دستش مدام از روی میز سر می‌خورد. سرانجام از برخاستن ناامید شد و روی زمین به لبه‌ی مبل تکیه داد. صورتش سرخ، گردن و زیر چشمانش کبود و دستانش سرد شده بود و می‌لرزید.

جمشید روی زمین افتاده بود و خون بر سر و صورتش جاری شده بود. ندا خود را به سمت تلفن کشاند و آن را برداشت و گفت: «من ... من هنوز ... آه» و از شدت تنگی نفس دیگر نتوانست حرف بزند. پس از مدت کوتاهی تماس قطع شد. ندا تاق باز دراز کشید و به سقف خیره شد. به تنها چیزی که فکر می‌کرد، نفس کشیدن بود. چیزی که برای مدتی هر چند کوتاه، از او گرفته شده بود.

چند دقیقه به همین وضع گذشت. تا این که صدای آژیر پلیس به گوش رسید. ندا که تازه جان گرفته بود، از جا پرید. برخاست و با قدم‌های نامرتب به سمت پنجره رفت. پلیس خانه را محاصره کرده بود. در این هنگام جمشید ناله‌ای کرد و نیم خیز شد. ندا بالای سر او آمد و گفت: «همه چی تموم شد آشغال. پلیس اینجاست. راه فرار نداری! فقط بگو سربندی رو کجا باید پیدا کنم.»

جمشید شروع به خندیدن کرد. ندا با صدایی آرام و تنفر آمیز گفت: «خفه شو!» جمشید آرام آرام خنده‌اش را قطع کرد و گفت: «تو کوچیک تر از اونی که با سربندی در بیفتی!»

ندا گفت: «الان میان بالا می‌گیرنت! تو یه قاتلی! اعدامت می‌کنن بدبخت! تو دیگه دستت به سربندی نمی‌رسه. ولی من چرا. همش تقصیر اونه. مگه نه؟ تو آدم نکشتی. تو پدر و مادر منو نکشتی! می‌تونم اتفاقی که الان افتادم فراموش کنم. فقط بگو اون کجاست!» آیفون به صدا درآمد. ندا نگاهی به آن کرد. سپس دوباره برگشت و گفت: «وقت نداریم آقای شیر اوژن. اون، کجاست؟»

نظرات 3 + ارسال نظر
ماهی خانوم دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1388 ساعت 00:12 http://mahinameh.blogsky.com

داستان جنایی٬
ووی!
شاد باشی!

نگار دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1388 ساعت 23:46 http://www.bi-to-hargez.blogsky.com

سلام
اومدی عکسای گلامو ببینی ؟؟؟؟؟

ای ول به این ذهن خلاقت.داستان جالبیه.

نگار. دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1388 ساعت 23:51

یعنی جالب بودا داره جالتر میشه.الان یه جورایی کل داستانو میشه حدس زد.

آره. پیشمهاد دوستان بود که یه کم شفاف سازی بشه. خسته شده بودن.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد