صادقی با یک چمدان در صف تحویل بلیط فرودگاه بود و مرتب به جلوی صف نگاه میکرد. دو نفر که کت و شلوار به تن داشتند از دور به سمت صف میآمدند. یکی از آنها با دیدن صادقی دیگری را خبر کرد و صادقی را به او نشان داد. مرد دیگر که ریش، موهای مرتب داشت و یک بیسیم در دستش بود، علامت داد و با هم به سمت او حرکت کردند.
- آقای صادقی؟
- بله؟
- خسرو صادقی؟
- بله اتفاقی افتاده؟
مرد کارت خود را بالا گرفت و گفت: «سروان فتحی هستم از پلیس آگاهی. شما باید با ما تشریف بیارین.»
صادقی که بسیار ترسیده بود گفت: «اتفاقی افتاده جناب سروان؟»
مرد گفت: «با ما تشریف بیارین. تو پاسگاه همه چی رو میفهمین.»
صادقی گفت: «من که کاری نکردم جناب سروان!»
سروان به مرد دیگر علامت داد. مرد دیگر یک دستبند درآورد و دست صادقی را گرفت. صادقی گفت: «خیلی خوب! میام. میام. دستبند لازم نیست.» آن دو، صادقی را به سمت بیرون فرودگاه راهنمایی کردند. در بیرون فرودگاه یک ماشین بنز پلیس در انتظار آنها بود. ابتدا صادقی را سوار کردند. سپس خود نیز سوار شدند و آنجا را ترک کردند ...
ندا در خیابان خلوتی مشغول راه رفتن بود که صدای یک اتومبیل را از دور شنید. صدای اتومبیل نزدیک و نزدیک تر شد. وقتی که کنار او رسید، بوق زد. ندا که فکر میکرد کسی قصد مزاحمت دارد، بی توجه به راه خود ادامه داد. اما ماشین همراه با او حرکت میکرد و بوق میزد. سرانجام راننده شیشه را پایین داد و گفت: «بیا تو ندا. منم دخترم.» صدا، صدای شیر اوژن بود. ندا برگشت و مدتی به او نگاه کرد. سپس در حالی که چشم از او بر نمیداشت، سوار شد و ماشین به راه افتاد.
- گفته بودم بیشتر از اینا مواظب خودت باشی ندا. این چه کاری بود کردی؟
- چیکار؟
- خودتو به اون راه نزن.
- من اصلاً نمیدونم شما راجع به چی صحبت میکنین.
- صادقی رو امروز تو فرودگاه گرفتن.
- به من چه؟ من که نگفتم بگیرنش!
- به جز تو کی مگه دنبال این قضیه است؟
- نمیدونم. ولی من چیزی نگفتم!
- خیلی خوب. اصلاً اونو ولش کن. میخوام یه کم باهات حرف بزنم.
- چه حرفی؟
- اگه دعوتت کنم خونه، دعوتمو رد میکنی؟
- آخه من حرفی برای گفتن به شما ندارم.
- تو نه. اما من خیلی حرف دارم که میخوام با تو بزنم. تو مگه نمیخوای همه چیزو بدونی؟ بدونی که اون اتفاقا به چه دلیلی افتاده.
- فکر میکردم برام خیلی گرون تموم میشه.
- گور بابای اون پست فطرت. راستش چیزایی که میخوام بگم شاید برای خودمم گرون تموم شه. ولی راستش دیگه خسته شدم. وضعیت بد جوری به هم ریخته. میخوام بذارم برم یه جایی که دست هیچ کس بهم نرسه. ولی قبل از اون، میخوام دست تمام اونایی که این بلاها رو سر من و تو آوردن برات رو کنم. اما بازم بهت میگم. فکر انتقامو از سرت بیرون کن. من بارها به این فکر افتادم. ولی پشیمون شدم. چون اونا خیلی گنده تر از این صحبتان. تو که سهلی. منم اگه این تصمیمو بگیرم دخلمو میارن.
پس از مدتی، ماشین کنار ساختمانی رسید. جمشید دکمه ای را روی جا سوئیچیاش زد. در پارکینگ ساختمان آرام باز شد. جمشید ماشین را به دخل پارکینگ راند. سپس دستی به سر ندا کشید و گفت: «چه قدر شبیه باباتی. نگاهت همون صلابتو داره.» ندا پوزخند زد. جمشید پیاده شد و در را برای ندا نیز باز کرد. ندا هم از ماشین بیرون آمد. جمشید ماشین را قفل کرد و ندا را به سمت آسانسور راهنمایی کرد.
سلام
من آپم بیا یه سری بزن