- ندا! ندا!
ندا گریان و در حالی که نفسهای صدا دار می کشید، به چارچوب در خانه رسید. چشمانش تار می دید. آریا به سمت او دوید و فریاد زد: ندا! ندا خواست از پله ها پایین بیاید. اما ناگهان صدای یک شلیک شنیده شد و ندا سوزشی شدید در پهلویش احساس کرد. چنان شدید که ناگهان گوشش سوت کشید و چشمانش سیاهی رفت. آریا با دیدن این صحنه در جای خود میخ کوب شد. تصویر آریا کم کم در چشمان ندا تار شد. دستانش را به سمت او دراز کرد. و آخرین چیزی که از آن لحظهها و شاید از آن روز به یاد می آورد، پایین افتادن و تصویر تاری بود که رو به سفیدی میرفت. و صداهایی مبهم: عوضی! ... چی کار کردی لعنتی ...
***
شاید این همان رویایی نبود که می پنداشتم. اما افسوس! وقتی می خوابی دیگر این تو نیستی که انتخاب می کنی. رویاها خود تو را بر می گزینند. این سرنوشتی تلخ است. یک عمر خواب باشی و رویاهای زیبا تو را در بر بگیرند. آن قدر گرم و شیرین که هر روز خوابت سنگین و سنگین تر شود. آن گاه یک روز، یک روز تلخ، ناگهان پشتت را خالی کنند. و کابوس ها بیایند! آن روز با تمام وجود می خواهی بیدار شوی. اما دیگر برای بیدار شدن دیر شده است. آه که ای کاش می توانستم بیدار شوم!
ندا روی تخت هتل دراز کشیده بود و در حالی که یک فندک را باز و بسته میکرد به سقف چشم دوخته بود. تهدید شیراوژن، ندا را نترسانده بود. بلکه او را در تلاش برای رسیدن به هدفش مصمم تر ساخته بود. او هیچ چیز برای از دست دادن نداشت. مرگ برای او تنها آزاد شدن از کابوسی حقیقی بود که مدتها بود او را در کام خود فرو برده بود.
حتی اگر جمشید شیر اوژن کتمان میکرد، ندا خود همه چیز را دربارهی او و نقشی که در ماجرای شهر آسمان داشت، میدانست. هستهی اصلی شهر آسمان شیخ مسعود بن حنیف بود. مردی که برای پول دست به هر کاری میزد. او بود که نقشهی سودجویانهی شهر آسمان را طراحی کرده بود. اما در اجرای آن هیچ نقشی نداشت. نقش سامی بن نعیم هم هر چند کوچک بود، اما برای خود او بی فایده نبود.
جمشید شیر اوژن عامل ورود شهر آسمان به ایران بود و در تمام مراحل آن، به شیخ مسعود کمک میکرد. اما این که این همکاری تا کجا و به چه قیمتی بود، چیزی بود که ندا باید میفهمید. صادقی تنها عاملی کوچک بود که در پس پرده با وعدههای شیر اوژن نرم شده بود و قراردادهای لازم را امضا میکرد.
اما ندا به دنبال یافتن دزد نبود. بلکه قاتل را جستجو میکرد. این که انگیزهی افرادی که به خانهی آنها حمله کرده بودند چه بوده است، شاید واضح به نظر میرسید. اگر قادری زنده میماند، شاید ماجرای شهر آسمان خیلی زود برملا میشد. این دلایل برای پلیس قانع کننده بود. اما برای ندا نه. به نظر او همه چیز به ظرافت طراحی شده بود. اما نه توسط شیخ مسعود. بلکه توسط کسی باهوش تر از شیخ مسعود. ندا در این میان دستان دیگری را میدید که هدفی به جز خودش نداشتند. کسی که ندا را به خوبی میشناخت. کسی که با تمام روحیات ندا آشنا بود. کسی که از هر نظر شبیه به خود او بود.
ناگاه به یاد اتفاقاتی افتاده که در امارات افتاده بود. به خصوص آن که اینکه اکنون قتلی را که انجام داده بود، بیهوده میدید. فندک را به طرفی پرت کرد و از جا پرید. صندلی را گرفت و با صدایی غران آن را به سمت دیگر اتاق پرت کرد. با یک حرکت دست، تمام وسایل روی میز جلوی آینه را روی زمین ریخت. آن گاه روی زمین نشست و دستان لرزانش را جلوی صورت خود گرفت و شروع به گریه کرد. با صدایی عاجزانه گفت: آشغال هر جا باشی پیدات می کنم! پیدات می کنم عوضی! یه روز! یه روز مثل شیخ مسعود میای زیر دست من و التماس میکنی! تو ندا رو نشناختی!