سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

میهمانی با جمشید

- الو؟ 

- سلام ندا. شناختی که من کیم؟ 

- سلام آقای صادقی. 

- مثل پدرت باهوشی. فقط خواستم بگم که امشب خونه‌ی ما یه مهمونی کوچیکه. می‌دونی که. چند نفر از دوستای نزدیکمو دعوت کردم که باهاشون خداحافظی کنم. خواستم از تو هم ...

- من برای مهمونی وقت ندارم آقای صادقی. 

- عجول نباش دخترم. شاید برای تو هم جالب باشه. جمشید هم امشب خونه‌ی ماست. گفتم شاید بهترین فرصت باشه که تو هم ببینیش.

...

صادقی در را باز کرد. ندا در حالی که موهای خود را مرتب کرده و زخم های صورتش را در زیر آرایش پنهان کرده بود، با یک دسته گل وارد شد. صادقی با دیدن او خوشحال شد. در حالی که گل را با احترام از او می‌گرفت و چشم از آن بر نمی‌داشت، گفت: «تو خودت گلی دخترم! چرا زحمت کشیدی. بیا تو!»

ندا وارد شد و به سمت پذیرایی رفت. روی میز میوه، شیرینی و سایر وسایل پذیرایی قرار داشتند و صندلی ها پر بود از چند مرد و زن نسبتاً مسن که ندا هیچ یک از آنها را نمی‌شناخت. وقتی ندا نزدیک شد همه برای احترام بلند شدند. ندا که خجالت زده شده بود، از آنها خواهش کرد که بنشینند. ناگهان چشمش به جمشید شیر اوژن خورد. حتی اگر چهره‌ی او را به خاطر نمی‌آورد، بدن فربه و سبیل پر پشت و قجری او را کاملاً می‌شناخت. با ترس سلام کرد. جمشید لبخندی مهربانانه زد. همه نشستند. اما جمشید تا نشستن ندا صبر کرد و پس از او نشست.

پس از چند دقیقه صادقی هم از راه رسید و کنار ندا نشست. جمشید با نگاهی تیزبین ندا را زیر نظر گرفته بود. ندا مرتب بین مهمانان چشم می‌دواند. دو سه نفر از آنها که گویا پیش از آمدن ندا مشغول به صحبت بودند، صحبت را از سر گرفتند. ندا مدام منتظر فرصتی بود تا با جمشید تنها باشد. اما چنین فرصتی تا بعد از صرف شام دست نداد. پس از شام، جمشید شیر اوژن به تراس رفت تا پیپ بکشد. ندا هم از فرصت استفاده کرد و به آنجا رفت.

ندا به لبه‌ی تراس رفت. دستش را به لبه‌ی تراس گرفت و به آسمان چشم دوخت. جمشید که در تمام طول مهمانی او را زیر نظر داشت، یک پک به سیگار زد. سپس برای آن که سر صحبت را باز کند، گفت: «شب قشنگیه، این طور نیست؟» 

ندا آهی کشید و گفت: «نمی‌دونم. تا قشنگ رو چی بدونین؟» 

- هیچ وقت با یه شاعر صحبت نکردم. از نظر من، قشنگ یعنی چیزی یا کسی که بین همه‌ی چیزهای دیگه برتری داشته باشه.

- و امشب چه برتری نسبت به شبای دیگه داره؟ 

جمشید یه پک به پیپ زد و گفت: «ستاره ها رو ببین. کی آسمون این قدر ستاره داشته؟»

ندا لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت: «اون ها همیشه اونجا بودن آقای شیر اوژن. این ما آدما هستیم که تا یه چیزی رو نتونیم ببینیم، تا نتونیم زیر ذره بین و میکروسکوپ بذاریم باورش نمی‌کنیم. عشقو نمی‌فهمیم چون نمی‌تونیم اندازه بزنیم. اما پولو خوب می‌فهمیم.» 

جمشید خندید و گفت: «شاید حق با تو باشه. اما عشق اگه می‌تونست آدما رو خوشبخت کنه، آدما این قدر برای پول به آب و آتیش نمی‌زدن.»

ندا گفت: «برعکس آقای شیر اوژن. آداما می‌خوان جای خالی عشقو با این جور چیزا پر کنن. و فکر می‌کنن که می‌تونن. ولی تمام ثروت و قدرت دنیا جای یک ذره از احساس پاک بشری رو نمی‌گیره. برای همین آدما هیچ وقت از پول سیر نمی‌شن.» 

جمشید ابروهایش را بالا داد و با سر تأیید کرد. سپس گفت: «صادقی می‌گفت می‌خواستی منو ببینی.»

- بله. 

- خوب، من اینجام. بگو. 

- من دنبال حقیقتم آقای شیر اوژن. 

- حقیقت چی؟ 

- خودتونو به اون راه نزنین. یک سال و نیم پیش به خونه‌ی ما حمله شد و پدر و ... 

- ها! در اون مورد. پس بهتره تو هم خودتو به اون راه نزنی. من می‌دونم تو چی‌کار کردی. انتقام خیلی شیرینه. ولی عقل سالم از اونم شیرین تره. چه کاری بود کردی دختر؟

- از چی صحبت می‌کنین؟

- شیخ مسعود هیچ کاره بود.

- پس حدسم در مورد شما درست بود.

- ببین ندا. من می‌تونم همه چی رو برات کتمان کنم و مثل صادقی خودمو بکشم کنار. ولی فقط به عنوان یه اخطار دارم بهت می‌گم. دنبال این قضیه رو نگیر. برات گرون تموم می‌شه.

- منظورتون چیه؟

- حرفم واضح بود. بهتره فردا صبح که بیدار می‌شی همه چی رو فراموش کرده باشی. من می‌رم تو.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد