سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

خانه ی صادقی

یک ماشین بنز مشکی رنگ در خیابان در حال حرکت بود. هر چند خیابان بسیار شلوغ بود، اما صدای کمی به داخل ماشین نفوذ می کرد. راننده پیرهنی رسمی به تن داشت و با آرامش رانندگی می‌کرد. روی صندلی عقب، صادقی نشسته بود و با تلفن همراه صحبت می کرد: 

«... من پس فردا عازمم. دیگه گور باباش. بده بهش بره. آدم بدیم که نبود ... آره ... آره همون ... من فردا یه سر می زنم بهت. سعی کن دستت پر باشه ... آره ... آره ... پس دیگه سفارش نکنم ... نه بابا! باغی که نه! اون یکی رو می گم. اسمش چی بود؟ ... آها همون ... آره ... گند نزنی! ...»

 

از سوی دیگر، مطب دکتر درخشان چون همیشه در آرامش بود. یک نفر روی یکی از صندلی‌های انتظار نشسته بود. شیوا پشت میز نشسته بود و مشغول کار کردن با کامپیوتر بود. سعید سراسیمه وارد مطب شد. بالای میز شیوا رفت و با صدای آرام گفت: «آقای دکتر هستن؟» 

شیوا هم آرام گفت: «آره. چیزی فهمیدی؟»

سعید با سر تأیید کرد و گفت: «آره. می‌تونم ببینمشون؟»

شیوا اشاره‌ای به صندلی انتظار کرد و گفت: «الان مریض داره. اینم آخریشه دیگه آخر وقته. یه کم بشینی کارش تموم می‌شه با هم می‌ریم تو.»

سعید چشمش را کمی به اطراف گرداند و سپس گفت: «من می‌رم یه نیم ساعت دیگه میام.» 

و به سمت در خروجی به راه افتاد. شیوا کمی بلند‌تر گفت: «سعید! سعید!» 

سعید برگشت. شیوا گفت: «چی فهمیدی؟» 

سعید در حالی که فکر می‌کرد، کمی به چشمان شیوا خیره شد. سپس دوباره برگشت و از در خارج شد. شیوا در حالی که به در چشم دوخته بود، روی صندلی نشست. 

 

دکتر درخشان با آخرین مریض هم خداحافظی کرد و او را تا در خروجی همراهی کرد. در که بسته شد به سمت میز کار خود حرکت کرد. هنوز چند قدم بر نداشته بود که در دوباره باز شد و شیوا و سعید وارد شدند. سعید سلام کرد. شیوا گفت: «بابا. سعید رفته پیش آقای براتی.»

دکتر درخشان برگشت و گفت: «چه خوب! کم کم داشتم نا امید می‌شدم. خوب، بگو ببینم چی فهمیدی. بشینین بچه ها.» 

 

شیوا روی یک صندلی نشست. سعید با حالتی جدی گفت: «دو روز پیش ندا با براتی تماس گرفته و آدرس یه نفر دیگه رو پرسیده.»

دکتر درخشان به دقت به او نگاه می‌کرد. سعید ادامه داد: «یه نفر به اسم مهندس صادقی!» 

- صادقی؟ برای چی اونو می‌خواست. نگفت؟

- نه. ظاهراً می‌خواد باهاش صحبت کنه. 

- حتماً او اطلاعاتی داره که می‌تونه به ما هم کمک کنه ... صبر کن! ندا چه جوری می‌خواد با اون صحبت کنه؟ مگر این که ...

- یعنی ... ندا ایرانه؟

- یا ایرانه ... یا داره میاد ایران!

...

ماشین بنز، کنار خیابان پارک کرد. راننده پیاده شد. به سمت دیگر آمد و در عقب را باز کرد. صادقی در حالی که یک عینک آفتابی به چشم داشت، از ماشین پیاده شد. راننده در را بست. صادقی دست روی شانه ی او گذاشت و با لحنی آمرانه و در عین حال شوخ گفت: «فردا رأس ساعت هفت میای دنبالم. برو به امون خدا.» راننده تأیید کرد و سوار شد. 

صادقی به سمت خانه حرکت کرد. خانه‌ی بسیار مجللی بود. صادقی کلید خانه را درآورد و در خانه را باز کرد. اما هنوز وارد نشده بود که کسی او را صدا کرد: «آقای صادقی!» 

صادقی برگشت. ندا که عینیکی آفتابی به چشم، یک شال مشکی روی سر و یک مانتوی نسبتا کوتاه به تن داشت، در سمت دیگر خیابان بود. عینک آفتابی‌اش را از چشم برداشت و در حالی که نزدیک می‌شد، گفت: «مهمون نمی‌خواین؟» 

نگاه نافذش صادقی را ترساند. با این که کاملاً او را شناخته بود، گفت: «تو دختر قادری نیستی؟» 

ندا گوشه‌ی لبانش را بالا برد و گفت: «فکر نمی‌کردم دیگه بشناسین!»

صادقی که دست پاچه شده بود گفت: «اختیار داری. چرا نمیای تو؟» 

ندا گفت: «هنوز دعوتم نکردین که!»

صادقی که کمی به خود مسلط شده بود، آرام خندید و گفت: «دختر قادری که دعوت نمی‌خواد. خونه‌ی خودته دخترم. اسمت آوا بود آره؟»

ندا با جدیت گفت: «ندا.»

صادقی گفت: «آه! آره. ندا، ندا. بیا تو ندا.»

و آنها با هم به داخل خانه رفتند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد