سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

نویسنده‌ی پیر

ندا چشمانش را باز کرد. نوری که از فضای خالی بین پنجره و پرده می‌تابید، صورت او را به درخشش در آورده بود. بلند شد و دستانش را کشید تا خواب از سرش بپرد. هنوز از این که آن طور در شرکت با پدرش حرف زده بود از خود دلخور بود. از تختخواب بلند شد و به سمت در اتاق رفت. اما پیش از آن که خارج شود، تلفن اتاقش زنگ زد. این وقت صبح معمولاً هیچ کس به ندا زنگ نمی‌زد و همین، کنجکاوی او را بر انگیخته بود.

شماره را نگاه کرد. این بار برایش آشنا بود. به سراغ میز مطالعه‌اش رفت و پس از مدتی زیر و رو کردن وسایل، کتابی را که شماره را گوشه‌ی یکی از صفحات آن نوشته بود پیدا کرد. تلفن هم‌چنان زنگ می‌زد. روی تخت نشست و شروع به ورق زدن آن کرد. تا این‌که آن صفحه را پیدا کرد. او درست حدس زده بود. شماره همان بود. با تردید و ترس گوشی را برداشت و با صدایی مردد گفت: «بله؟» صدایی نیامد. گفت: «تو کی هستی؟»

این بار صدایی گرم از پشت خط آمد که: «سلام بر نویسنده‌ی جوان.»

ندا او را نشناخت. با کنجکاوی پرسید: «سلام. شما؟»

صدا گفت: «همیشه می‌خواندم، و لاله های دو گوشت را، به سِحربارترین نغمه گرم می‌کردم، و سنگ سخت دلت را، به شعله‌ی سخن گرم، نرم می‌کردم» گویی چیزی در ندا فرو ریخت. گوشه‌ی لبانش کمی بالا رفت. مرد ادامه داد: «مرا به گوشه‌ی چشمان خود محبت کن، به نیم لبخندی» ندا با او ادامه داد: «مرا به باغهای سخاوت، به بوسه زاران بر، مرا به چهچهه‌ی مرغان باغ دعوت کن، به چشمه ساران بر» سپس با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفت: «سلام نویسنده‌ی پیر.» صدا گفت: «این قدر به من گفتی پیر دیگه دارم احساس پیری می‌کنم.»

- وای خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم.

- من همیشه خوشحال می‌شم از این که تو رو ببینم، صداتو بشنوم، و با تو شعر بخونم.

- منم خوشحال می‌شدم اگه می‌تونستم ببینمت. اما نویسنده‌ی پیر به ما افتخار نمی‌دن. راستی چرا زنگ می‌زنی و جواب نمی‌دی؟

- من چندین باز زنگ زدم. شاید خودت یه بار کنجکاو شی و زنگ بزنی. ولی دیگه اون دختر کنجکاو قدیم نیستی.

- خوب بزرگ شدم. حالا هنوزم نمی‌تونم ببینمت؟

- اتفاقاً می‌خواستم باهات یه قرار بذارم. اما یه چیزایی شنیدم که پشیمون شدم.

- چی شنیدی عمو؟

- ها عمو بهتره. اون جوری حس پدر بزرگا بهم دست می‌داد.

- نگفتی. چی شنیدی؟

- تو داری ازدواج می‌کنی ندا؟

- آره. شاید تا یکی دو ماه دیگه.

- پس خبر درست بوده. وقتی این خبر به گوشم رسید یه کم ازت دلخور شدم. 

ندا خندید و گفت: «چرا؟ مگه قرار بود تا آخر عمر ازدواج نکنم؟» 

مرد هم آرام خندید و گفت: «ما قرار بود با هم ازدواج کنیم ندا. یادت نیست؟»

ندا ابروی خود را بالا داد و گفت: «اذیت نکن عمو. اون موقع بچه بودم یه چیزی گفتم. به خودت نگاه کن. تو سن بابای منو داری. تازه من نه تا حالا تو رو دیدم، نه حتی اسمتو می‌دونم.»

مرد گفت: «فکر کنم دیگه بهتر باشه اسممو ندونی. الان یه اسم توی قلبت هست که همون باید برات کافی باشه ... راجع به ازدواج شوخی کردم دخترم. منو چه به دختر جوون و زیبایی مثل تو. خوب، راجع به شاهزاده‌ی ما بگو. خوب بگو ببینم دوستش داری؟ اونم تو رو دوست داره؟»

ندا لبخند زد و با هیجان گفت: «آره عمو. خیلی زیاد.»

مرد با حالت شوخی گفت: «بهش بگو اگه از گل نازک تر به ندای من بگه با من طرفه.»

ندا خندید و گفت: «تو کجایی نویسنده‌ی ... عمو؟ نمی‌شه برای یه بارم که شده ببینمت؟»

مرد آهی کشید و گفت: «من هم دورم هم نزدیک. یه روز بالاخره منو می‌بینی ندا. شاید روزی که شدی یه نویسنده‌ی بزرگ و من تو جشن اهدای تقدیر نامه توی تماشاچیا نشستم. شایدم روز عروسیت. کی از آینده خبر داره؟» 

ندا که بسیار انرژی گرفته بود، لبخند زد و گفت: «هیچ‌کی. ولی دوست دارم آریا رو ببینی.»

مرد گفت: «پس اسمش آریاست. چه اسم قشنگی. امیدوارم خوشبخت بشین نویسنده‌ی جوان. فقط یادت نره منو تو عروسیت دعوت کنی. شاید روز عروسیت همون روزی باشه که همو می‌بینیم.» 

ندا گفت: «چشم، با کمال میل.»

مرد خندید و گفت: «خوب ندای عزیز. زنگ زدم فقط بهت تبریک بگم و یه حالی ازت بپرسم. مواظب خودت باش. به امید دیدار.» 

ندا هم خداحافظی کرد. اما در میان حرفش تماس قطع شد. ندا پس از کمی مکث گوشی را گذاشت و به خیال فرو رفت. به یاد خاطرات خوش گذشته افتاد. خاطراتی که اکنون با این که خاک گرفته بودند، هنوز زیبا بودند. با انرژی از جا برخاست و از اتاق خارج شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد