سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

به جای لباس عروسی

در خانه باز شد و شیرین وارد شد. از چهره‌اش معلوم بود که خوشحال نیست. سلام کرد. مادر از داخل آشپزخانه با صدایی رسا گفت: «سلام دخترم. خسته نباشی.» شیرین گفت: «ممنون. الان میام کمک.» مادر گفت: «نه عزیزم تو خسته ای.» به هر حال شیرین وارد آشپزخانه شد. مادر متوجه او شد. ولی بر نگشت. شیرین گفت: «کمک نمی‌خوای؟» سپس لبخندی زد و کنار او آمد. با دیدن چهره‌ی او برآشفت و گفت: «گریه کردی مامان؟»

مادر گفت: «نه. یه کم حساسیت گرفتم فکر کنم.» شیرین که می‌دانست این حرف راست نیست گفت: «خیلی خوب. بازم به من دروغ بگو. من نمی‌دونم چی‌کار کنم شما با من راحت باشین. من دیگه بچه نیستم مامان.» و خواست از آشپزخانه خارج شود. مادر گفت: «شیرین وایستا. بیا پیش من.» شیرین در جای خود ایستاد. مادر گفت: «آخه دخترم. تو به اندازه‌ی کافی موضوع برای فکر کردن داری. من برای چی باید درد خودمم بندازم رو دوش تو.» 

شیرین ناراحت شد. برگشت و با حالت دعوا و در حالی که آرام آرام صدایش را بالا می‌برد گفت: «رو دوش من؟ رو دوش من؟! من چی بگم که تمام مشکلاتم بخواین نخواین رو دوش شماست؟ بابا باید صبح تا شب بره یا از اون قادری خواهش تمنا کنه، یا این ور اون ور دنبال کار. تو هم که هم غم بابا رو دوشته هم غم من. این درد، درد شما نیست. درد همه‌ی ماست. فکر نکن نمی‌دونم تو این خونه چه خبره. فکر نکنین نمی‌دونم دو ماهه اجاره خونه عقب افتاده. فکر نکنین نمی دونم به خاطر این‌که جهیزیه‌ی کوفتی منو آماده کنین به چه آب و آتیشی دارین می‌زنین. ای خراب شه این خونه رو سر من که توش فقط شدم یه سربار! ای من به جای لباس عروسی کفن بپوشم نبینم پدر و مادرم دارن مثل شمع آب می‌شن!» مادر در حالی که گریه می‌کرد گفت: «وای تو رو خدا این‌جوری نگو قربونت برم.» و سر او را بوسید و هق هق کنان او را در آغوش گرفت.

از گریه‌ی مادر، شیرین هم بغض کرد و ادامه داد: «ببخشید مامان. ولی مگه من چی می‌خوام؟ فقط با من صحبت کن. این‌قدر تو خودت نریز. به خدا از پا می‌افتی. من دیگه بچه نیستم. به خدا می‌تونین با من صحبت کنین.» مادر دوباره سر شیرین را بوسید و گفت: «خیلی خوب مامانم. از این به بعد هر چی باشه بهت می‌گم. تو هم قول بده دیگه این حرفو نزنی. حالا بگو ببینم کجا بودی؟»

- پیش ندا. بالاخره گیرش آوردم.

- راجع به بابات صحبت کردی؟

- آره.

- خوب نتیجه.

- بدبخت اصلاً خبر نداشت. گفت با باباش صحبت می‌کنه.

- ایشالا که درست می‌شه دخترم.

- آره. ندا هم همینو می‌گفت. خیلی امید داد بهم.

مادر صورت او را نوازش کرد و گفت: «خیلی خوب. حالا اگه می‌خوای به من کمک کنی اول برو تو اتاقت لباستو عوض کن بعد بیا.» شیرین لبخندی زد و با سر تأیید کرد. سپس گفت: «راستی. چند روز دیگه اولین حقوقمو می‌گیرم. یه کمک خرجیم می‌شه برای خونواده.» مادر گفت: «جلو بابات اینو نگیا. ناراحت می‌شه.» شیرین گفت: «نه حواسم هست. اصلاً اینارو می‌ذارم کنار واسه جهیزیه. که لااقل بابا به این یکی کمتر فکر کنه.» مادر گفت: «ایشالا زودتر این پول جمع می‌شه.» شیرین لبخندی دلنشین زد و به سمت اتاقش رفت.

 ***

ندا ظرف خورش و زهرا دیس برنج را گرفته بودند و به سمت سفره حرکت می‌کردند. زهرا گفت: «اون روز برای اولین بار تنم لرزید. برای اولین بار بود که یه لحظه به نبودن شیرین فکر کردم.» آنها غذا را روی سفره گذاشتند و نشستند. اصلانی هم از قبل کنار سفره نشسته بود. زهرا ادامه داد: «حیوونی شیرینم آخرشم به جای لباس عروسی ...» و بغض کرد. اصلانی دزدانه نگاه خود را بین ندا و زهرا گرداند. سپس یک سقلمه به زهرا زد و آرام گفت: «زهرا خانم گریه نکن سر سفره. این‌جوری غذا بخوری که مریض می‌شی. پاشو برو یه آبی به صورتت بزن، زشته جلو ندا خانم.» ندا هم که بغضش گرفته بود، شروع به گریه کرد.

اصلانی بلند شد و گفت: «من می‌رم آب بیارم. تا آخر غذا هم صحبت راجع به گذشته ممنوع. با هر دوتونم.» ندا لبخندی زد و اشکش را پاک کرد. اصلانی به سمت آشپزخانه رفت. ندا در حالی که رو به زهرا با لبخندی گفت: «شما رم ناراحت کردم. باعث شدم کلی خاطره‌ی تلخو یادآوری کنین.» زهرا گفت: «ای مادر، فکر کردی این خاطره‌ها یک روزم از فکر ما بیرون می‌رن؟ این خونه بوی شیرینمو می‌ده. خاطراتش همیشه با منه.» ندا گفت: «به هر حال ببخشین. ممنونم که منو تو خونه راه دادین.» زهرا گریه اش را فراموش کرد. دستش را روی بازوی ندا گذاشت و گفت: «خیلی خوشحالم کردی که اومدی دخترم. بازم از رفتار حمید معذرت می‌خوام. من و حمید تو این خونه تنهاییم. کسیم نداریم که بیاد دیدنمون. بعضی وقتا به ما سر بزن. خوشحال می‌شیم. هر چیم بخوای برات می‌گم. از روز تولد شیرین تا روز ...» ندا که دید زهرا دوباره آماده‌ی گریه کردن است، دست او را گرفت و گفت: «چشم خانم اصلانی. به شرطی که الان دیگه گریه نکنین. این‌جوری من فکر می‌کنم اسباب ناراحتی شماما.»

اصلانی در حالی که با پارچ آب و دو لیوان می‌آمد، گفت: «ببخشید ندا خانم. شاید در شأن شما نباشه. ولی ظاهر و باطن همینه دیگه.» ندا لبخندی دلنشین زد و گفت: «خیلی هم خوبه. باور کنین تو سه ماه اخیر رنگین ترین سفره ایه که دیدم.» اصلانی خندید و گفت: «دست‌پخت زهرا خانم رو یه بار بخوری مشتری می‌شی.» سپس آرام به زهرا گفت: «خوبی خانم؟ پاشو برو یه آب به صورتت بزن بیا.» زهرا با سر تأیید کرد و رفت. اصلانی نگاهی به سفره کرد. سرش را خاراند و گفت: «ای بابا دو تا لیوان آوردم. بذار الان میارم.» ندا به سرعت بلند شد و گفت: «شما بلند نشین. من میارم.» اصلانی مدتی در حالت نیم خیز به ندا نگاه کرد. سپس لبخندی سریع زد و نشست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد