میز پوشیده بود از کاغذ و کتاب که زیر نور چراغ مطالعه، جلوهی خاصی پیدا کرده بودند. غیر از میز مطالعه، بقیهی اتاق تاریک بود. ندا یک کتاب به دست داشت طوری نشسته بود که نور چراغ مطالعه صفحهی آن را روشن کند. یک مداد در بین انگشتانش گرفته بود و سخت مشغول خواندن کتاب بود. ناگهان تلفن اتاقش به صدا درآمد. نیم نگاهی به آن کرد. اما به آن جواب نداد. کتاب را ورق زد. تلفن همچنان صدا میکرد. پس از شش-هفت بار زنگ زدن، با نوعی خشم به سمت تلفن رفت. گوشی را برداشت و پیش گوشش گرفت. اما بوق آزاد میزد. بدون هیچ گونه کنجکاوی گوشی را گذاشت و دوباره به سمت صندلی رفت. هنوز ننشسته بود که تلفن دوباره به صدا درآمد. آهی کشید و دوباره به سمت آن رفت. اما تلفن تنها دو زنگ زد و ساکت شد. ندا کمی به فکر فرو رفت. با کتاب روی تخت نشست تا بتواند به موقع پاسخ تلفن را بدهد. نگاهی به شمارهی ثبت شده بر روی تلفن کرد. اما شماره آشنا نبود.
دوباره به خواندن کتاب مشغول شد. پس از چند دقیقه دوباره تلفن به صدا درآمد. ندا با عجله آن را برداشت و گفت: «الو!» اما صدایی از پشت تلفن نیامد. ندا گفت: «کی اوجاست؟ چرا مزاحم مردم میشین؟!» صدای قطع شدن تماس و به دنبال بوق اشغال شنیده شد. ندا گوشی را دوباره گذاشت. نگاهی به تلفن کرد و شماره را گوشهی کتابش نوشت. سپس بلند شد و تلفن را از پریز کشید تا بتواند با خیال راحت مطالعه کند.
***
در خانه باز شد و اصلانی وارد شد. چهرهاش خسته تر از همیشه بود. شیرین که در حال تماشای تلویزیون بود، بلند شد و سلام کرد. اما با دیدن او ناراحت شد. گفت: «چی شده؟» اصلانی گفت: «امروز با قادری صحبت کردم. مرتیکه عوضی سر من داد میزنه. خیال کرده نوبرشو آورده.» شیرین گفت: «من نمیدونم چرا آقای قادری اینجوری میکنه. اون اینجوری نبود. اصلاً میدونی چیه بابا؟ من فردا میرم با ندا صحبت میکنم.»
اصلانی دستی به صورتش کشید. کمی فکر کرد و با تردید گفت: «نه دخترم. تو چرا خودتو کوچیک کنی؟ این بین من و قادریه.» شیرین نگاهی نافذ به پدر کرد و گفت: «بابا این مشکل مشکل کل خونوادست. منم میخوام تو حلش سهمی داشته باشم. خسته شدم اینقدر نشستم و حرص خوردن شما و مامانو دیدم.» اصلانی گفت: «چی بگم.» در این هنگام زهرا از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن اصلانی سلام کرد. شیرین آرام گفت: «نگران نباش بابا. من ندا رو پیدا میکنم و باهاش صحبت میکنم. حالا بشین چایی حاضره.» زهرا پیش آمد تا با اصلانی صحبت کند. شیرین به آشپزخانه رفت.
زهرا آرام، طوری که شیرین نشنود، گفت: «صابخونه امروز اینجا بود. ببینم، مگه تو اجاره این ماهو ندادی؟» اصلانی گفت: «ای خانم، با کدوم پول؟ دو ماهه اجاره ندادم. البته یه ماهشو میتونم الان بدم. یه کم پس انداز دارم. فعلاً ساکتش میکنه. ولی باید سریعتر یه فکری بکنیم.» زهرا گفت: «تو رو خدا جلو شیرین چیزی نگیا! بچه امروز باز تو اتاقش داشت گریه میکرد. خیلی نگرانشم.» اصلانی گفت: «لعنت به این زندگی. من نمیدونم چه گناهی به درگاه خدا کردم که دارم اینجوری مجازات میشم.» زهرا گفت: «خیلی خوب، حالا شلوغش نکن میشنوه. برو لباستو عوض کن بیا یه چایی دور هم بخوریم.»
***
- به قول خودمون خواستیم شیرینم نفهمه. اون پشت در وایستاده بود و همه چی رو شنیده بود. وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم هنوز هیچکاری نکرده. تمام تنم یخ زد. فهمیدم که حرفامونو شنیده. ولی به روی خودم نیاوردم. اونم به روی خودش نیاورد.
ندا در حالی که استکانها را آب میکشید، گفت: «فردای همون شب بود که شیرین اومد پیش من؟» زهرا کمی فکر کرد و با تردید گفت: «نه. فکر کنم یکی دو روز بعدش بود. اون شب خواست تلفنی باهات صحبت کنه. ولی هر چی باهات تماس گرفت، جواب ندادی.»
ندا گفت: «چه طور ممکنه؟ من اون شبا همیشه خونه بودم.» کمی بیشتر فکر کرد و گفت: «آهان! یادم اومد. همون شبی بود که من تلفونو کشیدم! دو روز قبل از این بود که شیرینو دیدم. آخه اون روزا یکی مزاحمم میشد. یه ناشناس، که ...»
زهرا نگاهی بی تفاوت به ندا کرد. ندا فهمید که نباید ادامه دهد. گویی اینکه ندا آن روز را به خاطر آورده کوچکترین ارزشی برای او ندارد. لبخندی سرد زد و گفت: «ندا خانم شما برو من الان میام. درست نیست یه روز اومدی خونهی ما کار کنی. ناسلامتی تو مهمونی.» ندا گفت: «نه خانم اصلانی. من شما و آقای اصلانی رو مثل پدر و مادر خودم دوست دارم. آدم با مهمونش معذبه. دوست ندارم شما با من معذب باشین.»
زهرا در قابلمه را باز کرد و گفت: «غذا هم حاضره. خوب ندا خانم. باید ناهار اینجا بمونی.»
ندا گفت: «اوا نه تو رو خدا خانم اصلانی! من دیگه مزاحم نمیشم.»
زهرا گفت: «خودت گفتی باهات راحت باشیم. ناراحت میشم اگه نمونی.»
ندا که خجالت زده شده بود، گفت: «آخه خیلی بده اینجوری که. سر ظهر اومدم مزاحم شدم!»
زهرا دستی به صورت ندا کشید و گفت: «الان مدتهاست که جای دخترم سر سفره خالیه. من و حمید که کسیو نداریم. خوشحال میشم بمونی.» ندا کمی فکر کرد و گفت: «اگه مزاحم نیستم چشم. پس لا اقل بذارین کمکتون کنم.» زهرا گفت: «ممنون دخترم. پس فقط اگه زحمتی نیست تا من غذا رو میارم تو بشقاب و قاشق چنگال ببر سر سفره.» ندا بشقابهای روی جا ظرفی را نشان داد و گفت: «از همین بشقابا؟» زهرا گفت: «آره دخترم. دستت درد نکنه.»
سلام دوست خوبم؟
حالت چطوره؟؟؟
منم برگشتم تا بازم بنویسم...
http://www.paiz.ir/about
منتظر حضورت هستم...