- بله؟
- سلام. علی هستم.
- سلام پسرم. شیرین داره میاد پایین.
- ممنون خانم اصلانی.
علی به سمت ماشین خود رفت و به آن تکیه داد. یک عینک آفتابی به چشم داشت که با بازتاب نور محیط، به درخشش در آمده بود. هوا کمی گرفته بود. پس از مدتی شیرین از ساختمان بیرون آمد. با دیدن علی لبخند زد و سلام کرد. علی هم سلام کرد و با او دست داد. آنها سوار ماشین شدند و حرکت کردند. در راه، شیرین هر چند سعی میکرد لبخند بزند، اما صداقتی که در چهرهاش بود، غم او را آشکار میکرد. علی نگاهی به او کرد و گفت: «یه کم خسته به نظر میای.»
- جدی؟ شاید مال اینه که دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
- بابا بهترن؟
- بد نیست.
- چرا این طوری شدن؟
- چی بگم؟ خیلی تحت فشاره. ای کاش میشد زودتر این ازدواج سر بگیره تا اونم خیالش راحت بشه.
- میدونی که هیچ کی به اندازهی من اینو نمیخواد. ولی ... پدر و مادرم پاشونو کردن تو یه کفش. میگن اینجوری یمن نداره و از این حرفا.
- من کلاً وجودم از بچگی برا هیچ کس یمن نداشت.
- این چه حرفیه میزنی عزیزم؟ تو بهترین شانسی هستی که من تو کلی زندگیم آوردم.
- چه شانسی؟ یه دختر که فقط نق میزنه و میناله. باعث دردسرتم که شدم. تو خونه به خاطر من با پدر و مادرت دعوات شده.
- میدونی چیه شیرین؟ هر چی به دست آوردنت برام سخت تر میشه، بیشتر میخوامت. مطمئن باش که تو رو به هر قیمتی که شده به دست میارم.
شیرین که از شنیدن این حرف خوشحال شده بود، لبخند زد و با آرامش تکیه داد.
***
آرامش دلنشینی فضا را پر کردهبود. آریا روی یک صندلی نشسته بود. گیتار میزد و میخواند: «آسمان چشم او آیینه ی کیست ...» سرش را بالا آورد. عاشقانه به ندا نگاه کرد و چشمک زد. دوباره سرش را پایین انداخت و ادامه داد: «آن که چون آیینه با من رو به رو بود ...» همه ساکت بودند و به آریا خیره شده بودند. ندا پایش را روی پایش انداخته بود، دستش را زیر چانهاش گذاشته بود و مانند سایرین به صدای گرم او گوش میداد. گاهی آنچنان غرق در صدای او میشد که بدون آن که بداند که صدایش شنیده میشود، با او زمزمه میکرد.
وقتی تمام شد، همه آرام دست زدند. ندا و آریا با لبخندی به هم خیره شده بودند. پروانه گفت: «خیلی عالی بود آریا جان.» سپس به ندا نگاه کرد و گفت: «خوب، ندا. حالا نوبت توه.» ندا خندهی شیرینی کرد و گفت: «من صدام به خوبی آریا نیستا.» پروانه گفت: «صدات چشه؟ اصلاً تو برو تارتو بیار بزن. نخون.» پدرام سیگارش را پایین آورد و گفت: «راستی، ندا. میدونستی من تا حالا تار زدن تو رو نشنیدم؟ اگه به خوبی طبع شعرت باشه تو یه اعجوبهای. بجنب دختر.»
در این هنگام، شراره در حالی که یک سینی در دست داشت از راه رسید. روی آن تعدادی فنجان آب جوش، یک قوطی نسکافه، یک ظرف شکر و یک پارچ شیر بود. آن را جلوی تک تک آنها گرفت. هر کدام یک فنجان برداشتند و کنار خود گذاشتند. شراره قهوه، شیر و شکر را روی میز پذیرایی گذاشت و آنجا را ترک کرد.
ندا بلند شد و گفت: «من برم سازمو بیارم. شما از خودتون پذیرایی کنین.» و به سمت اتاقش رفت. هنوز به اتاقش نرسیده بود که آریا هم بلند شد و به دنبال او رفت. شیوا لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: «فکر کنم ندا و آریا یه کم دیر برسن. تا بیان کی بخونه؟» پروانه گفت: «خودت چرا نمیخونی.»
صدای شیوا که میخواند در خانه پیچیده بود و بسیار خفیف شنیده میشد. ندا در اتاق ساز خود را کوک میکرد. آریا گفت: «پیداست این جور برنامهها رو خیلی دوست داری. امشب لبخند از روی لبات نمیرفت.» ندا لبخندی دلنشین زد و در حالی که با سر تایید میکرد گفت: «آره. دوست دارم هر شب همین جوری باشه. آرامشی که این برنامهی شعر خونی و آواز خونی بهم میده، هیچ چیز دیگه نمیتونه بده.» آریا گفت: «حتی قرارات با من؟» ندا گفت: «صدای تو یکی از دلایل این آرامشه.» آریا لبخند زد و گفت: «راستی فردا شب برنامهای داری ندا؟» ندا کمی فکر کرد و گفت: «نه عزیزم. چه طور؟»
آریا پیشانیاش را بوسید و گفت: «پس آن گاه که تاریکی بر زمین سایه گسترده. آنگاه که نور تو تنها روشنی شب است. آن گاه که صدای دلنشین تو تنها صدای قابل شنیدن است، با دلی آکنده از ترانه» ندا با او ادامه داد: «با زبانی آکنده از واژهی عشق، تو را خواهم خواند.» سپس گفت: «یادش به خیر! حالا چرا میخوای منو بخونی؟» آریا لبخند زد و گفت: «میفهمی.» و از اتاق خارج شد. ندا کنجکاو شد و کمی فکر کرد.