سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

پشت نقاب لبخند

ندا در حالی که به اصلانی خیره شده بود، کمی از چای خود نوشید. اصلانی ادامه داد: «آره ندا خانم. این تازه اول ماجرا بود.» ندا گفت: «شیرین دختر باهوشی بود. نمی‌شد بهش دروغ گفت.» زهرا گفت: «آره دخترم.» اصلانی نگاهی به زهرا کرد. سپس برگشت و گفت: «نمی‌دونم. یا اون باهوش بود، یا ما نتونستیم درست نقش بازی کنیم. شایدم هر دو. بالاخره هر چی بود فهمید. از فردای اون روز، به خواهش شیرین من افتادم دنبال بابات. من و بابات از قبل همو می‌شناختیم. با هم دوست که نه، ولی نزدیک تر از یه کارمند و رئیس بودیم.» ندا گفت: «آره می‌دونم. شیرین گفته بود.» اصلانی منتظر شد حرف ندا تمام شود. سپس بی توجه ادامه داد: «شیرین هم که می‌گفت آقای قادری آدم خوبیه و می‌تونه کمک کنه.»

 *** 

- سلام بابا. خوبی؟

- سلام دخترم. ای بد نیستم.

- خسته نباشی بابا. برو لباساتو عوض کن تا من یه چایی داغ برات بیارم. 

- دستت درد نکنه دخترم.

 

پدر به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. شیرین، طوری که او بشنود، گفت: «چه خبر؟ با آقای قادری حرف زدی؟» صدای پدر آمد که: «آره.» شیرین یک لیوان روی یک سینی گذاشت و گفت: «خوب؟ نتیجه؟» پدر گفت: «هیچی.» شیرین گفت: «هیچی؟» پدر جوابی نداد. پس از چند دقیقه پدر با لباس خانه از اتاق خارج شد. شیرین با سینی چای جلو آمد و با مهربانی گفت: «بفرمایین.»

پدر لبخندی زد و چای را برداشت. سپس گفت: «مامانت کجاست؟» 

شیرین نشست و گفت: «رفته خونه‌ی خانم فغانی اینا.»

پدر نگاهی به چهره‌ی شیرین کرد و گفت: «بشین بابا.» شیرین کنار او نشست و سینی را روی میز گذاشت. پدر یک جرعه از چای نوشید. 

 

- خوب بابا. چی شد؟ آقای قادری چی گفت؟ 

- هیچی. گفت نمی‌تونم کاری کنم.

- یعنی چی؟ مگه مدیر عامل نیست؟

- نمی‌دونم. شاید این‌جوری می‌گه که منو از سر خودش باز کنه.

- من مطمئنم اگه کاری بتونه می‌کنه.

 

پدر لبخند زد. دست روی پای شیرین گذاشت و در حالی که به چشمان او خیره شده بود، با مهربانی گفت: «تو یه وقت نگران نباشیا دخترم. از زیر سنگم که شده جهیزیه‌ی تو رو فراهم می‌کنم که بری خونه‌ی بخت.»

- معلومه بابا جون. منم حالا دیگه دارم کار می‌کنم. خودمم می‌تونم یه بخشیشو بدم. من بیشتر از اون نگران شمام.

- نگران من نباش دخترم. حالم خوبه. از فردا باز می‌رم دنبال کار. این‌جا نشد یه جای دیگه. اصلانی بیدی نیست با این بادا بلرزه.

- بله پس چی!

برای یک لحظه لبخند بر روی لبان هر دو خشکید. شیرین با زحمت لبخند سردی زد و صورت پدر را بوسید. سپس به اتاقش رفت و در را بست. پدر نیز تلویزیون را روشن کرد. پس از مدتی احساس کرد صدایی از اتاق می‌آید. آرام به سمت اتاق رفت و در را باز کرد. شیرین را دید که نشسته و به پهنای صورت اشک می‌ریزد. با دیدن پدر دست و پایش را گم کرد. آب بینی‌اش را بالا کشید و لبخندی کوتاه زد و در حالی که با پشت دست، اشک‌هایش را پاک می‌کرد از روی زمین بلند شد. با دست پاچگی کلماتی از خود خارج کرد: «من ... یه کم چیز شدم ... یه ... یاد ...» اما بی فایده بود. هیچ بهانه‌ای نمی‌توانست بیاورد. به هر حال گریه‌اش را کنترل کرد و گفت: «مامان فکر کنم دیر بیاد. می‌خوای من شام درست کنم؟» پدر گفت: «نه دخترم ... من شام درست می‌کنم.» شیرین با بینی گرفته گفت: «نه» سپس بینی‌اش را دوباره بالا کشید و گفت: «شما خسته‌ای. من درست می‌کنم.» و در حالی که با کف دست، اشک‌هایش را پاک می‌کرد از اتاق خارج شد. 

پدر به چارچوب در تکیه داد و به فکر فرو رفت. شیرین که هنوز وارد آشپزخانه نشده بود، افکار او را گسست و گفت: «چی درست کنم؟» پدر گفت: «هر چی آسون تره.» شیرین خنده‌ای بی رمق ولی دلنشین کرد و با صدایی خسته گفت: «یه تخم مرغ می‌زنم نیمرو می‌کنم تا دیگه تعارف نکنیا.» پدر در حالی که عاشقانه به او نگاه می‌کرد، گفت: «تو پوست تخم مرغم که به من بدی دوست دارم. اصلاً انتخاب با خودت.» شیرین در حالی که با کف دست، اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت: «چشم.» و به آشپزخانه رفت. پدر نشست و بدون آن‌که حتی بفهمد تلویزیون چه نشان می‌دهد، به آن خیره شد.

نظرات 2 + ارسال نظر
کوروموزوم نا معلوم دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 23:30 http://xxxy.blogsky.com

نه ولی مایه ی افتخار خودم که میشدم اینجوری حداقل!

تو مگه با خودتم تعارف داری؟

نگار سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 19:59

سلام
چرا دیلیتم کردی از لینکت؟از نوشته هام خوشت نیومد؟
ولی دست نوشته هات و دوست دارم و همیشه میام میخونمشون. موفق باشی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد