ندا در حالی که به اصلانی خیره شده بود، کمی از چای خود نوشید. اصلانی ادامه داد: «آره ندا خانم. این تازه اول ماجرا بود.» ندا گفت: «شیرین دختر باهوشی بود. نمیشد بهش دروغ گفت.» زهرا گفت: «آره دخترم.» اصلانی نگاهی به زهرا کرد. سپس برگشت و گفت: «نمیدونم. یا اون باهوش بود، یا ما نتونستیم درست نقش بازی کنیم. شایدم هر دو. بالاخره هر چی بود فهمید. از فردای اون روز، به خواهش شیرین من افتادم دنبال بابات. من و بابات از قبل همو میشناختیم. با هم دوست که نه، ولی نزدیک تر از یه کارمند و رئیس بودیم.» ندا گفت: «آره میدونم. شیرین گفته بود.» اصلانی منتظر شد حرف ندا تمام شود. سپس بی توجه ادامه داد: «شیرین هم که میگفت آقای قادری آدم خوبیه و میتونه کمک کنه.»
***
- سلام بابا. خوبی؟
- سلام دخترم. ای بد نیستم.
- خسته نباشی بابا. برو لباساتو عوض کن تا من یه چایی داغ برات بیارم.
- دستت درد نکنه دخترم.
پدر به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. شیرین، طوری که او بشنود، گفت: «چه خبر؟ با آقای قادری حرف زدی؟» صدای پدر آمد که: «آره.» شیرین یک لیوان روی یک سینی گذاشت و گفت: «خوب؟ نتیجه؟» پدر گفت: «هیچی.» شیرین گفت: «هیچی؟» پدر جوابی نداد. پس از چند دقیقه پدر با لباس خانه از اتاق خارج شد. شیرین با سینی چای جلو آمد و با مهربانی گفت: «بفرمایین.»
پدر لبخندی زد و چای را برداشت. سپس گفت: «مامانت کجاست؟»
شیرین نشست و گفت: «رفته خونهی خانم فغانی اینا.»
پدر نگاهی به چهرهی شیرین کرد و گفت: «بشین بابا.» شیرین کنار او نشست و سینی را روی میز گذاشت. پدر یک جرعه از چای نوشید.
- خوب بابا. چی شد؟ آقای قادری چی گفت؟
- هیچی. گفت نمیتونم کاری کنم.
- یعنی چی؟ مگه مدیر عامل نیست؟
- نمیدونم. شاید اینجوری میگه که منو از سر خودش باز کنه.
- من مطمئنم اگه کاری بتونه میکنه.
پدر لبخند زد. دست روی پای شیرین گذاشت و در حالی که به چشمان او خیره شده بود، با مهربانی گفت: «تو یه وقت نگران نباشیا دخترم. از زیر سنگم که شده جهیزیهی تو رو فراهم میکنم که بری خونهی بخت.»
- معلومه بابا جون. منم حالا دیگه دارم کار میکنم. خودمم میتونم یه بخشیشو بدم. من بیشتر از اون نگران شمام.
- نگران من نباش دخترم. حالم خوبه. از فردا باز میرم دنبال کار. اینجا نشد یه جای دیگه. اصلانی بیدی نیست با این بادا بلرزه.
- بله پس چی!
برای یک لحظه لبخند بر روی لبان هر دو خشکید. شیرین با زحمت لبخند سردی زد و صورت پدر را بوسید. سپس به اتاقش رفت و در را بست. پدر نیز تلویزیون را روشن کرد. پس از مدتی احساس کرد صدایی از اتاق میآید. آرام به سمت اتاق رفت و در را باز کرد. شیرین را دید که نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد. با دیدن پدر دست و پایش را گم کرد. آب بینیاش را بالا کشید و لبخندی کوتاه زد و در حالی که با پشت دست، اشکهایش را پاک میکرد از روی زمین بلند شد. با دست پاچگی کلماتی از خود خارج کرد: «من ... یه کم چیز شدم ... یه ... یاد ...» اما بی فایده بود. هیچ بهانهای نمیتوانست بیاورد. به هر حال گریهاش را کنترل کرد و گفت: «مامان فکر کنم دیر بیاد. میخوای من شام درست کنم؟» پدر گفت: «نه دخترم ... من شام درست میکنم.» شیرین با بینی گرفته گفت: «نه» سپس بینیاش را دوباره بالا کشید و گفت: «شما خستهای. من درست میکنم.» و در حالی که با کف دست، اشکهایش را پاک میکرد از اتاق خارج شد.
پدر به چارچوب در تکیه داد و به فکر فرو رفت. شیرین که هنوز وارد آشپزخانه نشده بود، افکار او را گسست و گفت: «چی درست کنم؟» پدر گفت: «هر چی آسون تره.» شیرین خندهای بی رمق ولی دلنشین کرد و با صدایی خسته گفت: «یه تخم مرغ میزنم نیمرو میکنم تا دیگه تعارف نکنیا.» پدر در حالی که عاشقانه به او نگاه میکرد، گفت: «تو پوست تخم مرغم که به من بدی دوست دارم. اصلاً انتخاب با خودت.» شیرین در حالی که با کف دست، اشکهایش را پاک میکرد گفت: «چشم.» و به آشپزخانه رفت. پدر نشست و بدون آنکه حتی بفهمد تلویزیون چه نشان میدهد، به آن خیره شد.
نه ولی مایه ی افتخار خودم که میشدم اینجوری حداقل!
تو مگه با خودتم تعارف داری؟
سلام
چرا دیلیتم کردی از لینکت؟از نوشته هام خوشت نیومد؟
ولی دست نوشته هات و دوست دارم و همیشه میام میخونمشون. موفق باشی.