ندا یک جرعه چای نوشید تا بغضش را فرو دهد. همسر اصلانی گفت: «دخترم مثل دستهی گل بود. قد بلند، خوشگل. لباس عروسشو که تنش کرده بودیم نمیدونی چه قدر خوشگل شده بود. ای بمیرم الهی مادر. این چه کاری بود با ما کردی آخه.»
اصلانی که دیگر گریهاش را کنترل کرده بود، گفت: «میبینی ندا خانم؟ این وضعیت هر روز ماست. الان مدتهاست که ما روی شادی رو ندیدیم. همینو اومده بودی ببینی؟» ندا گفت: «واقعاً متأسفم. منم توی این مدت، یعنی از اون روزی که شیرین ... از اون روز تا حالا یه بغض ته گلومو گرفته. این که من حتی نتونستم توی مراسم دوستم شرکت کنم. اینکه خانوادهی دوستم ما رو مقصر میدونن. خیلی وحشتناک تر از همه. اینکه روزی که برای ما روز جشن بود، برای شما ...»
اصلانی دستی به صورت خود کشید تا کمی فکر کند. سپس گفت: «چه میشه کرد. دختر ماهم این طوری قربانی این ماجرا شد. خوب. اینطور که معلومه اومدی که تمام ماجرا رو اونطور که هست بدونی. بذار از همون روزی شروع کنم که زهرا خانم گفت ...»
***
اصلانی در خانه را باز کرد. کتش را آویزان کرد. اما بر خلاف همیشه، کسی به استقبال او نیامد. با صدایی رسا گفت: «زهرا خانم؟ شیرین؟» اما باز هم کسی جواب نداد. دوباره تکرار کرد. پس از مدتی شیرین و مادرش، با هم از اتاق خارج شدند. شیرین یک لباس عروس به تن داشت. اصلانی با دیدن او گفت: «این دیگه از کجا اومد؟ قربونت برم دخترم. چه قدر قشنگ شدی.» شیرین لبخندی زد و یک چرخ زد. اصلانی عاشقانه به او نگاه میکرد. شیرین، غمی را که در پس لبخند بر چهرهی پدرش بود، دید. اما برای آنکه پدر ناراحت نشود، واکنشی نشان نداد. لبخندی زد و گفت: «خوب، پس شما هم پسندیدین لباسمو. خواستیم غافلگیرت کنیم. من میرم تو اتاق لباسو درآرم که خراب نشه.» و به اتاق رفت. زهرا گفت: «کمک نمیخوای؟» شیرین در حالی که در اتاق را باز میکرد گفت: «اگه خواستم میگم.»
وقتی در اتاق بسته شد، اصلانی گفت: «این از کجا اومد؟» زهرا گفت: «مهری خانم.» اصلانی کمی فکر کرد و گفت: «مهری خانم؟ همون پرنیانو میگی دیگه؟ نبش خیابون.» زهرا گفت: «آره همون.» اصلانی با حالت بیتفاوت گفت: «ولی یه کم زود نیست؟ حالا کو تا عروسی!» زهرا گفت: «الان دو ماهه سفارش دادم. اصلاً اینو گرفتم که بجنبی تا دخترمون عروسی کنه.» اصلانی گفت: «ای خانم. بذار کارای مهمتر انجام بشه. عروسی هم به موقعش. حالا چه قدر شد؟» زهرا گفت: «هر چی اصرار کردم پول نگرفت ازم. گفت هدیه است.» اصلانی گفت: «نمیشه که. بگو حتماً باید حساب کنیم.» زهرا گفت: «باشه. آخه طفلی، شیرینو خیلی دوست داره. واقعاً میدونم این که میگه هدیهاست از ته دل میگه. دیدی چه قدرم قشنگه؟» اصلانی گفت: «آره، خیلی قشنگه. ولی بعداً حتماً باهاش حساب میکنم.» سپس آهی کشید و گفت: «خانم، نخواستم تو ذوق شیرین بزنم. اما با این کارا بیخود هیجانشو زیاد میکنی. با این وضعی که پیش اومده، حالا حالاها این وصلت سر نمیگیره.»
در این هنگام صدا از اتاق آمد که: «مامان؟» زهرا گفت: «من برم به این بچه کنم لباسش خراب نشه.» و سپس بلند گفت: «اومدم دخترم!» و به سمت اتاق رفت. اصلانی دستی به صورتش کشید و به فکر فرو رفت.
زهرا وارد اتاق شد. شیرین با همان لباس، روی تخت نشسته بود. مادر اشک شوق در چشمانش جمع شد و گفت: «چه قدر خوشگل شدی دخترم! یعنی میشه من روز عروسی تو رو ببینم؟»
- مامان؟ بابا ناراحت بود؟
- نه، ناراحت چرا.
- نمیدونم. احساس میکنم سر حال نبود. بهت گفتم نباید اینو نشونش بدیم. فقط اینجوری بیشتر بهش فشار میاد.
- نه بابا. ندیدی چهقدر تعریف کرد؟ خوشش اومده بود.
- یه مدته بابا حالش خوب نیست. مامان به خدا راضی نیستم اینقدر به خاطر من به آب و آتیش بزنه. نشد هم نشد اصلاً. ازدواجی که بند چه میدونم جهیزیه و این چیزا باشه اصلاً شک دارم آدمو خوشبخت کنه.
- این حرف دلته؟
شیرین در حالی که سرش را به نشان منفی تکان میداد، بغضش باز شد. با صدایی لرزان گفت: «دوستش دارم مامان!» زهرا سر او را در بر گرفت و روی شانهی خود گذاشت. و آرام گفت: «مامانم چرا گریه میکنی آخه؟ اگه قسمت باشه، مطمئن باش که میشه. توکلت به خدا باشه دخترم. اگه هم نشه حتماً یه حکمتی توشه. تازه چیزی که زیاده واسه تو خواستگار. هم خوشگلی هم تحصیل کردهای. چی کم داری؟ حالا پاشو. پاشو لباستو درار قربون اون هیکلت برم.»