سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

رمان نانوشته

موسیقی ملایمی پخش می‌شد و عطر قهوه فضا را پر کرده بود. ندا، سعید، پروانه و پدرام دور یک صندلی در کافی‌شاپ نشسته بودند. پروانه کنار سعید نشسته بود و سعید دستش را به دور گردن او انداخته بود. ندا یک سیگار را با ظرافت خاصی بین انگشتانش گرفته بود و به فکر فرو رفته بود. پدرام هم یک سیگار گرفته بود و با هیجان صحبت می‌کرد. مرتب دستی را که سیگار در آن بود، تکان می‌داد و هر از چند گاهی یک بار مکث می‌کرد تا یک پک به سیگار بزند:

«... در کل به نظر من شخصیت‌پردازی خیلی قوی ای نداره. می‌دونین؟ یه سری شخصیت‌ها توی داستان کاملاً زائدن. مثل ساقی. من ارتباطشو با داستان نمی‌تونم درک کنم.» 

سعید گفت: «کارای مجید کلاً تو این سبکن. یه تعداد زیادی شخصیت و یه ماجرا منحصر به یه تعداد محدودیشون. خودش که می‌گه این‌جوری می‌خوام به زندگی واقعی نزدیک تر بشه.» 

پدرام گفت: «خوب این‌جوری خواننده گیج می‌شه.» 

پروانه گفت: «ندا راستی از رمان تو چه خبر. هنوز نرفتی سراغش؟» 

ندا که به بیرون خیره شده بود، دود سیگار را بیرون داد. سپس سرش را برگرداند و با حالتی بی توجه گفت: «نه. فعلاً دل و دماغشو ندارم.» 

پروانه رو به پدرام گفت: «رمان ندا رو من یه مقداریشو خوندم. فکر کنم ازش خوشت بیاد.»

پدرام به ندا خیره شد و گفت: «سریع تر بجنب نویسنده‌ی جوان. ما منتظریم.» 

ندا لبخندی سرد و سریع زد. سپس سیگارش را در زیر سیگاری تکان داد و گفت: «فکر کنم حالا حالا ها باید منتظر باشین. این دیگه اون ندای چهار ماه پیش نیست. حالا صبر کنیم ببینیم این دکتر درخشان چی‌کار می‌کنه. اگه تونست منو آدم کنه ادامه‌اش می‌دم.» 

سعید گفت: «به نظر من اگه سریع‌تر شروع کنی برای خودتم بهتره. چون وقتت پر می‌شه، کمتر فکر می‌کنی.» پروانه نگاهی پر مهر به سعید کرد و با سرش تأیید کرد.

ندا این بار بازتر خندید و گفت: «آره، تو این شرایط، اصلاً فکر نکنم خیلی برام بهتره. شاید هم شروع کردم. همین روزا. کسی چه می‌دونه.»

پدرام ساعتش را نگاه کرد. سپس سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و گفت: «خوب بچه‌ها، من دیگه باید برم. خوشحال شدم دیدمتون.» و بلند شد. سعید و پروانه بلند شدند و با او دست دادند. اما ندا همچنان با ژست خاصی سیگارش را گرفته بود و به تنها آنها نگاه می‌کرد. پدرام که با این رفتار ندا مواجه شد، برای آن‌که توجه او را جلب کند، گفت: «ندا خانم شما هم ایشالا سریع تر رمانتو تموم کنی و ما بتونیم بخونیم. بی صبرانه منتظرم.» 

ندا نگاهی ریز بینانه به پدرام کرد و گفت: «مثل این‌که همیشه ننوشته‌ها خوندنی ترن.» و سپس در حالی که نگاه نافذش را از پدرام بر نمی‌داشت سیگار را به گوشه‌ی دهانش گذاشت و یک پک به آن زد. پدرام کمی فکر کرد و گفت: «شاید. از قدیم می‌گن پسته‌ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود.» ندا دود سیگار را بیرون داد و گفت: «مسیرت کجاست؟» 

پدرام گفت: «سمت بالا می‌رم. نیاوران.» ندا سیگارش را خاموش کرد و گفت: «ماشین داری؟» پدرام گفت: «نه.» ندا نیم نگاهی به پروانه و سعید کرد و سپس رو به پدرام گفت: «بیا با هم می‌ریم. می‌رسونمت. زیاد حرف زدی. چه طوره یه نوبتیم به من بدی؟» سعید و پروانه زیر لب خندیدند. سعید گفت: «حلالت کردم پدرام جان.» و خندید. ندا هم پوزخندی زد و بلند شد. با سعید دست داد و خداحافظی کرد. سپس پروانه را در آغوش گرفت و گفت: «ممنون پروانه جونم. دیگه تو خونه داشتم می‌ترکیدم.»

پروانه گفت: «قربونت برم. کاری نکردم. اصلاً از این به بعد نمی‌ذارم تو خونه بمونی.»

پس از مدتی پروانه و ندا از هم جدا شدند و ندا همراه با پدرام به سمت در خروجی رفتند. سعید با نگاه خود آنها را تا لحظه‌ی خارج شدن بدرقه کرد. سپس در حالی که به در چشم دوخته بود، گفت: «فکر نمی‌کنی ندا یه کم حالش بهتر شده؟» و پس از چند ثانیه که پروانه جواب نداد، سرش را به سمت او چرخاند و به او خیره شد. پروانه که به جلو مات زده بود، گفت: «نمی‌دونم. خیلی نگرانشم.»

- نگران نباش. به نظر من حالش خیلی بهتره. یادت نیست مگه یه ماه پیش چه جوری بود؟ 

- آره. ولی عوض شده. امیدوارم ضایع نشه دوستم. 

- نه، ندا به نظر دختر قوی‌ای میاد. خوب می‌شه عزیزم. نگران نباش. 

پروانه سرش را روی شانه‌ی سعید گذاشت. سعید گفت:

- تو دوست خیلی خوبی هستی.

- مگه این‌که تو بگی. حالا چه طور؟ 

- کلاً. اگه به خاطر تو نبود، معلوم نبود چه بلایی سر ندا میومد. نصف روحیه‌ی الانشو به نظر من مدیون توه. 

- نه بابا کاری نکردم براش. آرزومه که ندا خوب شه.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد