سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

دود کمرنگ

ندا آرام خندید. دکتر درخشان گفت: «چی شد؟» ندا ابتدا چیزی نگفت. لیوان آبی را که رو به رویش بود برداشت و کمی از آن نوشید. سپس لبخندی سرد زد و گفت: 

- هنوزم وقتی یاد اون روز میفتم خنده‌ام می‌گیره. زیادی تند رفتم. یعنی اون قدر اعصابم از خودم و بابام و این زندگی بی مشکلمون خورد بود که همه چی رو سر بابا خالی کردم.

- آخرسر پدرت قبول کرد که این آقای اصلانی رو برگردونه سر کار؟

- نه ... نه، چند دقیقه بعد آقای براتی شریک بابام اومد تو و منو قانع کرد که چرا یه همچین کاری ممکن نیست. منم که با دلیل و منطق رو به رو شده بودم، دیگه حرفی برای گفتن نداشتم. فقط مونده بود این‌که چه جوری به شیرین بگم. اون تمام امیدش به من بود. 

ندا به فکر فرو رفت. به لیوان آب چشم دوخت و کمی با آن بازی کرد. سپس به دکتر درخشان نگاه کرد و گفت: «دکتر درخشان؟» 

دکتر که تمام مدت به او چشم دوخته بود، کنجکاوانه پرسید: «بله دخترم؟»

ندا پس از کمی سبک و سنگین کردن، گفت: «شما فکر نمی‌کنین من دارم تاوان پس می‌دم؟»

دکتر لبخندی زد و با مهربانی و با آرامش خاصی گفت: «تاوان چی دخترم؟ هیچ وقت از این فکرا نکن ندا جان. به جاش یه کم به خودت نگاه کن. تو الان یه دختر محکم و مستقلی. شاید همه‌ی این اتفاقات برای این بوده که تو الان در نقطه‌ای قرار بگیری که الان قرار گرفتی.»

ندا آرام و با صدایی بغض آلود گفت: «چه سرنوشت تلخی!»

دکتر درخشان گفت: «این طور فکر نکن دخترم. می‌دونی چند نفر اون بیرونن که با تمام وجودشون دوستت دارن؟ هیج می‌دونی که دوستت پروانه هر روز به من زنگ می‌زنه احوال تو رو جویا می‌شه؟ تلخ وقتیه که تو کم بیاری. وقتی که نخوای کنار بیای.»

ندا نفسی عمیق کشید تا بغضش راه خود را گم کند. سپس با لحنی مصمم و صدایی که اندکی لرزش داشت، گفت: «کم نمیارم. هرگز کم نمیارم. ولی از من نخواین که دوباره به همون زندگی رویایی قبلی برگردم. چون این برام ممکن نیست.»

- نه، ندا. من اینو ازت نمی‌خوام. تو از یه بحران عبور کردی. زندگیت دیگه مثل قبل نیست. ولی باید بتونی این اوضاع جدید زندگی رو قبول کنی و این زندگی جدیدو شروع کنی.

- عبور؟ هنوز نه دکتر. من وقتی از این بحران عبور می‌کنم که اون آدم مجازات بشه.

- از آگاهی چه خبر؟

- هیچی ... هنوز پیداش نکردن.

- پیداش می‌کنن. نگران نباش. 

- پیداش نمی‌کنن دکتر. اون باهوشه. خیلی باهوش. درست به باهوشی من ... شاید حتی باهوش تر از من.

- تو اونو دیدی ندا؟

- نه. حتی برای یک لحظه. اون فقط تبدیل شده به یه کابوس که گاه و بی‌گاه میاد سراغم.

- خیلی از رویاهای ما خاطراتین که شاید اونا رو توی روز به خاطر نیاریم. 

- نمی‌دونم. به هر صورت اون قدر مبهمه که نمی‌تونم بفهمم کیه. 

ـ آخرین بار کی اون کابوسو دیدی؟ 

- فکر کنم یه هفته پیش.

و با حالت بغض ادامه داد: «خیلی ترسناک بود آقای دکتر ... منو ببخشید.»

به صندلی تکیه داد. از جیب مانتویش یک سیگار و یک فندک در آورد. سیگار را گوشه‌ی لبش گذاشت و فندک را بالا برد تا آن را روشن کند. دکتر درخشان سیگار را از دهان او گرفت. سیگار روشن نشده بود، اما دودی باریک از آن بلند شد و به سرعت محو شد. دکتر درخشان به ندا چشم دوخت. ندا سرش را به طرفی گرداند تا چشمانش به چشمان دکتر درخشان نیفتد. دکتر درخشان گفت: «تو از کی سیگار می‌کشی ندا؟» 

ندا نیم نگاهی به او و سیگاری که در دستش بود انداخت. سپس دوباره چشمانش را برگرداند و در حالی که انگشتانش را از روی خجالت و استرس جلوی دهانش گرفته بود، با کلمات بریده گفت: «می‌گن ... آدمو آروم می‌کنه.» دکتر درخشان با لحنی کاملاً جدی گفت: «اینو بعداً صحبت می‌کنیم. پرسیدم از کی سیگار می‌کشی؟» ندا دستش را تکان داد و در حالی که همچنان به دکتر درخشان نگاه نمی‌کرد، گفت: «نمی‌دونم. یه هفته، دو هفته، چه می‌دونم!» اشک از چشمانش جاری شد. دکتر درخشان گفت: «با این می‌خوای آروم شی ندا؟ این که راحش نیست دخترم. اینا فقط سلامتیتو ازت می‌گیره.» 

ندا پوزخندی زد و گفت: «سلامتی؟ سلامتی من مدتیه که ازم گرفته شده.» سپس با صدایی لرزان دامه داد: «من نابود شدم دکتر! سلامت روحی من نابود شده!» 

دکتر درخشان گفت: «خوب، سلامت جسمیتم می‌خوای نابود کنی؟ در ضمن من و تو اینجا نشستیم که سلامت روحی تو رو بهت برگردونیم.»

ندا سرش را هم‌چنان به طرفی گرفته بود و آرام گریه می‌کرد. دکتر درخشان گفت: «لازم نیست از من خجالت بکشی ندا. به من نگاه کن. من برای خودت می‌گم. وگرنه اگه این آرومت می‌کنه بکش. به من ربطی نداره. ولی تا حالا هیچ کس با سیگار خوشبخت نشده.» و سیگار را به سمت ندا گرفت.

ندا آرام به سمت دکتر درخشان برگشت و به او نگاه کرد. ولی به سرعت سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان گفت: «می‌دونم دکتر! شاید ... شاید این جوری دارم خودمو نابود می‌کنم.» و دوباره به دکتر درخشان نگاه کرد. دکتر درخشان سیگار را پایین آورد. آنها مدتی به هم چشم دوختند. تا این‌که دکتر درخشان لبخندی زد و با مهربانی گفت: «دخترم. تو حق نداری خودتو نابود کنی. همه منتظرن که ندا به زندگی برگرده. همه دوستش دارن. نا امیدشون نکن.»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد