- آقای مهندس قادری؟ آقای مهندس قادری!
- سلام.
مردی با ظاهری ساده و با قد متوسط که کت و شلوار طوسی رنگ کهنهای به تن داشت، به سمت پدر ندا دوید. او چهل و دو سه ساله بود، اما بسیار مسن تر به نظر میرسید. وسط سرش خالی بود و گودی زیر چشم و چروکهای صورتش از زندگی پر از رنج او خبر میداد.
- سلام آقای مهندس. خوب شد دیدمتون. دیروز هم مزاحمتون شدم. امروز بازم اومدم ازتون خواهش کنم. آقای مهندس. من یه عمر با آبرو زندگی کردم! یه عمر جون کندم که دستمو پیش مردم دراز نکنم! تو این بازار کساد کار من آخه چهجوری خرج زن و بچمو در بیارم؟ الان یه هفته است دارم دنبال کار میگردم. اما هیچ کس به من کار نمیده.
- اصلانی من دیگه واقعاً نمیدونم چی بهت بگم. ما این همه کارمند رو باهاشون تصفیه حساب کردیم. ببین اونا چیکار کردن تو هم همون کارو بکن!
- فکر میکنین نکردم؟ فکر میکنین نرفتم دنبال کار؟ کسی به من کار نمیده!
- میخوای من چیکار کنم؟ من اون اوایل رو حساب این که جر بزه اشو داشتی، تو رو آوردم تو شرکت. گناه که نکردم. باور کن دست من نیست که الان نگهت دارم. الان دیگه شرکت تخصص محور شده. بیا ببین چه قدر آدم تحصیل کرده از بهترین دانشگاهای کشور اون بیرون وایستادن منتظر. اونوقت من چی به هیئت مدیره بگم؟ بگم اونا رو نگیرین چون اصلانی دخترش داره عروس میشه؟ یا چه میدونم. کار گیرش نمیاد؟
- من نمیگم نمیرم که آقای مهندس. میگم تو این شرایط نمیتونم. سه ماه. فقط سه ماه دیگه به من وقت بدین تا جای دیگه کار پیدا کنم.
پدر به سمت آسانسور رفت. اصلانی هم به دنبال او رفت.
- سه ماه؟ نمیتونم اصلانی! شرکت رو هواست. اینو از من نخواه. بازم میگم. این تصمیما تو هیئت مدیره گرفته میشه، مبناشم صحبتای کارشناسیه که انجام میشه. اگه بخوای میتونم بهت پول قرض بدم. ولی کار اینجا رو باید فراموش کنی.
- من تمام عمرم دستمو پیش احدی دراز نکردم. شما از من میخواین گدایی کنم؟
- گدایی نه. این به جای نون و نمکیه که با هم خوردیم. این تنها کاریه که میتونم برات بکنم.
- شما جای من نیستین آقای مهندس. بر فرض که شما به من قرض بدین. من اگه کار نکنم چه جوری میتونم قرض شما رو پس بدم؟ من هنوز به صندوق شرکت هم بدهکارم.
- بدهکاری؟ چه قدر؟
- دو میلیون تومان.
- اصلانی تو از من چه انتظاری داری؟ من خیلی تلاش کنم میتونم خونوادهی خودمو از بدبختی نجات بدم. شرکت داره ورشکست میشه. اگه این اتفاق بیفته تو بدبخت نمیشی. من میشم. تو فکر زن و بچهی من نیستی؟
- به خدا ندا خانوم رو مثل شیرین خودم دوست دارم. اما به خدا دخترم هر روز داره تو اتاقش گریه میکنه. زنم افسرده شده. خودم دارم زیر بار زندگی خم میشم.
پدر ندا، دکمهی احضار آسانسور را زد و دیگر چیزی نگفت. به فکر فرو رفته بود و حتی به اصلانی نگاه هم نمیکرد. پس از مدتی، اصلانی گفت: «نمیخواین چیزی بگین آقای مهندس؟» پدر ندا خشمگین شد. کمی لبانش را خورد و سپس با صدای بلند گفت:
- چی بگم؟ چی بگم اصلانی!؟ تو چرا فقط به من بند کردی؟ برو دنبال سهامدارای دیگه. دِه گناه که نکردم که آوردمت تو شرکت! تو منو دیوانه کردی!
- سر من داد نزنید آقای مهندس. من که چیزی نگفتم.
- نگران صندوق قرض الحسنه شرکت نباش. اون با من. فقط تو رو خدا دست از سر من بردار.
- من دنبال اعانه نیستم. من حق خودمو میخوام. اگه بذارین بمونم، تا آخرین ریال قرضمو هم پرداخت میکنم. من آدم آبرومندیم آقای مهندس. من زیر بار دین کسی نمیرم.
- ده حق تو نیست برادر من! اینجا یه شرکته. هیچ جای آییننامه ذکر نشده که کارمندای قراردادی رو باید تا ابد نگه داشت! بیا ببین تو هیئت مدیره چه خبره! وضعیت بحرانیه اصلانی!
در این هنگام مردی که لباسی شیک به تن داشت، از دور آنها را دید و با حالت مودبانه گفت: «سلام جناب قادری.» پدر کمی خشم خود را فرو داد و با لبخند گفت: «سلام آقای براتی. تشریف میبرین؟ یه ساعت دیگه جلسست!»
براتی گفت: «یک کار کوچیک دارم که باید انجام بدم. برای جلسه خودمو میرسونم.»
پدر برای او دست تکان داد. سپس به نشانگر آسانسور نگاه کرد و آرام و بدون این که به اصلانی نگاه کند، گفت: «با تو چیکار کنم اصلانی؟»
اصلانی با صدایی بغض آلود گفت: «چی بگم. فقط به فکر دخترم باشین. اون گناهی نداره.»
پدر سرش را به نشان استیصال تکان داد. آسانسور از راه رسید. پدر وارد آسانسور شد و گفت:
«متأسفم اصلانی. دست من نیست. اصلاً عزیز من. تو که نمیتونی خرج خونواده و چه میدونم جهیزیه دخترتو رو دراری، بیخود میخوای عروسش کنی تو این وضعیت! این جوری که به من بند کردی، پاپی دخترت و خواستگارش بشی خیلی بیشتر به نتیجه میرسی.»
اصلانی نگاهی پر درد و غضبناک به پدر کرد و گفت: «این حرف آخرتونه؟» پدر با حالتی آمرانه گفت: «حرف آخر! برو دنبال کار یه جای دیگه. اینجا ما سیاست خودمونو داریم.»
در آسانسور آغاز به بسته شدن کرد. پدر و اصلانی تا آخرین لحظه به هم چشم دوخته بودند. پس از بسته شدن در آسانسور، پدر آهی کشید و دستی به صورتش کشید. سپس آرام با خود گفت: «اینا کی میخوان بفهمن درد ما رو.»