سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

قراری با استاد

آفتاب از میان نرده‌های پنجره خود را به روی میز می‌رساند. میز پر بود از کاغذ و کتاب. از میان آنها یک دسته‌ی کوچک رو‌به روی او قرار داشت که در حال خواندن آنها بود. هر گاه به دقت بیشتری نیاز بود، عینکش را طبق عادت جا‌به‌جا می‌کرد و کمی برگه را نزدیک‌تر می‌آورد. سعید روی یکی از سه صندلی که کنار میز او به دیوار تکیه داده شده بود، نشسته بود و انتظار می‌کشید. پس از مدتی سرانجام برگه ها را روی میز گذاشت و در حالی که عینکش را از چشم در می‌آورد، گفت: «خوبه.» 

- یعنی همینو ادامه بدم استاد؟ 

- آره. این خلاصه‌ای که نوشتی خیلی خوبه. فقط به شرطی که روی تمام این موارد کار کنی. اونایی که خیلی مهمن رو برات علامت زدم. تو راستی پایان نامه‌ی خانوم قادری رو دیدی؟ اونم موضوعش به تو نزدیکه. یه کمم از تو جلو‌تره. می‌تونی از اونم یه مشورت بگیری. 

- ندا قادری؟  

- آره.

- جدی؟ راستی این روزا زیاد ندا رو نمی‌بینم. مثل این‌که خیلی درگیر پایان نامشه. 

- آره. سخت داره کار می‌کنه. اتفاقاً اگه می‌خوای ببینیش امروز با من جلسه داره. 

در این هنگام در اتاق به صدا درآمد. دکتر ثابت به صدایی رسا گفت: «بفرمایین!» 

ندا در حالی که یک کیف به دوشش انداخته بود، وارد شد. دکتر ثابت لبخند زد و گفت: «بیا. حلال زاده خودش اومد.» 

سعید با دیدن ندا بلند شد و سلام کرد. ندا هم سلام کرد. استاد ثابت که گویی از این تصادف به شعف آمده بود، با لبخندی از آنها خواست که بنشینند. پس از این‌ که نشستند، گفت: «ندا جان اتفاقاً همین الان ذکر خیرت بود.»

ندا لبخند زد و نیم نگاهی به سعید کرد. سپس رو به استاد ثابت، کنجکاوانه پرسید: «جدی؟ چی می‌گفتین پشت سر من استاد؟» 

سعید گفت: «بحث پایان نامت بود. استاد می‌گفت که بد نیست یه کم با تو مشورت کنم.» 

استاد ثابت گفت: «آره. البته اینجا نه. ولی بعد جلسه، تو و ندا حتماً خودتون یه جلسه بذارین.»

سعید گفت: «چشم استاد.» ندا هم با لبخندی گفت: «چشم.» 

سپس دکتر ثابت، در حالی که برگه‌های سعید را به او می‌داد، گفت: «در کل خیلی خوبه سعید جان.» 

سعید بلند شد و برگه‌ها را از استاد ثابت گرفت. استاد گفت: «خوب، چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای بگی سعید؟» سعید کمی فکر کرد و گفت: «فکر نمی‌کنم. حالا اگه باز هم موردی بود باهاتون تماس می‌گیرم که مزاحمتون بشم استاد.» استاد  ثابت لبخندی پرمهر زد و گفت: «چه مزاحمتی. حتماً این کارو بکن. پس فعلاً خدا نگهدار.» سعید هم خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. وقتی در بسته شد، استاد رو به گفت: «خوب، ندا خانوم قادری. کار تو در چه حاله؟»

سعید در بیرون در منتظر بود که پروانه از راه رسید. با دیدن سعید، به سمت او آمد.

- سلام سعید. رفتی پیش استاد ثابت؟ چه طور بود؟ 

- خوب بود. راضی بود. 

- می‌دونستم!‌ خوب، الان چی‌کار می‌کنی؟ خونه نمی‌ری؟

- نه. منتظر ندا ام بیاد بیرون. استاد ثابت گفت راجع به پایان نامه باهاش صحبت کنم.

- موضوع ندا چی بود مگه؟

- فکر کنم ... آره. تأثیر پذیری فرهنگ و ادبیات ما از زبان عرب. یه همچین چیزی بود. 

- آره خدایی نزدیکه به موضوع تو. 

- آره. می‌گم ولی تو اگه کار داری برو. علاف من نشی. 

- ای بابا علاف چیه. مگه ما کلاً چند روز تو هفته افتخار زیارت شما رو داریم؟

- واقعاً منو ببخش عزیزم. این روزا سرم خیلی شلوغ بود. اصلاً چه طوره بعد از تموم شدن صحبتای من و ندا، من و تو بقیه‌ی روزو با هم باشیم؟

- عالیه. بریم که تو هم یه هوایی عوض کنی.

- با کمال میل. فعلاً که باید منتظر دوست شما باشیم. یه کم دختر عجیبی نیست؟ 

- کی؟ ندا؟ 

- آره.

- عجیب یا جالب؟ 

- نمی‌دونم. هر کدوم که دوست داری. 

- من دوست دارم بگی جالب. به دوست من توهین کنی نکردیا! گفته باشم. 

- حالا اگه تو می‌گی، جالب. در کل یه کم با بقیه فرق می‌کنه. 

- آره. یه جورایی راست می‌گی. کلاً دوستش دارم. نوع نگاهش به زندگی جالبه. تا حالا پای صحبتش نشستی؟

- نه خیلی.

- پس امروز از این فرصت استفاده کن. بعداً می‌فهمی چی می‌گم.

سعید کمی به فکر فرو رفت. سپس لبخندی پرمهر زد و با سر تأیید کرد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد